با اتمامی صمدگونه.
-
تاریخ: 1397/2/24 ساعت: 5:20
فیالواقع هر ارتباطی مولودِ سمپاتیست و سمپاتی هم معلولِ میزان برابر و کیفیتِِ مشابهِ بدبختی. کوتاه این که برای داشتن رابطهی ارضا کننده، طرفینِ (به سکون ف) رابطه باید به میزان برابر احساس بدبختی کنند وگرنه سیز ساغ، بیز سلامت.
والسابقون، اولئک مقربون!
-
تاریخ: 1397/2/1 ساعت: 9:00
الان نشسته ام که همگروهی ام کارهای پروژه را تمام کند. بیکارم و پر کار. اگر اینقدر حس فرسودگی نداشتم شروع میکردم به پر کردن اظهار نامه های مالیاتی اما فکرم میپلکد حول تخت نرمی که الان بی من خوابیده و صادقانه بگویم بالاترین اولویتم الان دیدن گل های صورتی رنگش است. به این فکر میکنم که چقدر از رفتار تنظ...
This is a thing
-
تاریخ: 1396/11/24 ساعت: 12:41
“عروسی های جنس مخالف فامیلو باید رفت چون میگن دوسش داشته نیومده”پ.۱: وات؟؟؟؟پ.۲: واااااااااات؟؟؟؟پ.۳: این عملا داره اجرا میشه! (0 لایک)
چغندریّه
-
تاریخ: 1396/11/24 ساعت: 0:24
لازمه که بر جریده ی عالم ثبت کنم که چغندر بسیار بسیار توسط این حقیر مورد کم لطفی قرار گرفته؟! محل کارم همیشه برش های سردشو توی بوفه میدیدم و بعد چندبار عاشقش شده بودم. رنگش و همه چیزش ولی بعد در دوران بطالت هیچ به فکرم نرسید که دنبالش بگردم که اونایی که دوست داشتم چی بودن. اونروز برای خرید مواد شوین...
فَبِأَیِّ آلاء رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ
-
تاریخ: 1396/9/24 ساعت: 7:03
و چرا فکرمیکنید زندگانیتان فاکد آپ شده است؟ همانا وقتی بی خواب باشید، بزرگترین آرزویتان تخت خواب، و وقتی سرماخورده باشید، بالاترین خوشبختی، تنفس از راه بینی خواهد بود. (1 لایک)
The wind sings of our nostalgia
-
تاریخ: 1396/9/24 ساعت: 7:03
I’m being really, REALLY strong now; to be honest. (0 لایک)
Longing to belong
-
تاریخ: 1396/9/24 ساعت: 7:03
به تفاهم دوست داشتنش رسیدم. این که هیجان باشد یا چیزی که خوشایندم است نه. فهمیدم دوستش دارم چون برای اولین بار در عمرم، بی آنکه بداند، بی آنکه بخواهم بداند، محافظتش کردم. با این حال، این منم در پی نگاهی پنهان و دزدانه به سوسوی گاه گاهی از جریان شادمانه ی زندگی که من هرگز جایی نیافتم. ندارم. (1 لایک)
Not the spanish accent
-
تاریخ: 1396/9/24 ساعت: 7:03
اسپانیول با فاصله بهترین زبونیه که آشنام باهاش. اینجا محاصره شدم با کتاب های انگلیسی-اسپانیایی لورکاو نرودا و داستانهای معروف دیگه... ایت فیلز لایک هوم. (0 لایک)
Growing up
-
تاریخ: 1396/9/24 ساعت: 7:03
I’m not sure if it’s out of passion or wisdom, but it’s such an adult shit I can’t stand.True it is, when you really like someone, you protect them by all means, but this very fact, requires a big amount of adulthood mixed into your personality which is sad to think of... because you are old enough ...
Down with pancakes
-
تاریخ: 1396/9/24 ساعت: 7:03
سنگک خاخاشی سبوس دار، با پنیر شور قلمبه ی تبریز، گردوی تازه و چای عطری شمال. Won’t be beaten. (0 لایک)
Bella ciao
-
تاریخ: 1396/8/9 ساعت: 13:18
بندینو کروچه سلیقه ی خوبی در نامگذاری فرزندانش داشته که الآن فهمیدم اما از همان زمانی که مصاحبه های فالاچی را خواندم، و او تبدیل شد به الگوی زندگیم_کسی که میخواهم در پایان باشم_ به نظرم ایتالیای پازولینی، فلینی و روسلینی، ایتالیای سالیری و ویوالدی
ما نیز روزگاری...
-
تاریخ: 1396/8/9 ساعت: 13:18
مامانم میگه دبستانی بوده که تازه یدونه از این ضبط صوتا میخرن. یه روز از مدرسه میان و یه کاست میذارن توش تا گوش بدن با داییم، میبینن مامانبزرگم وقتی کسی خونه نبوده، با سینی ضرب گرفته و خونده و ضبط کرده رو کاستای آهنگ. به روش نمیارن:)
Im so done with men tho
-
تاریخ: 1396/8/9 ساعت: 13:18
کراش تمامی دورانهام نه تنها گی، که چایلد مالستر از آب درومد. فقط تو برام مونده بودی کو، تو دیگه چرا؟گزینه ی روی میز همانا واگنر مانیسوبا دی موراست فلاغیر.ولی فعلا اونم بره به درک اسفل السافلین.
life goes by, switching its tail, with its second rope.
-
تاریخ: 1396/7/24 ساعت: 14:01
1396,07,18 11:03
سیب سرخی از ماکوندو
-
تاریخ: 1396/7/24 ساعت: 14:01
افتاب بی رمق مهرماهی میزد پس کله ام و من سیب سرخ بزرگ را توی دستم بالا میدانداختم از رقصیدن نور روی پوست کشیده ی براقش لذت میبردم که چشمم به پیرمرد افتاد. با سر نیمه طاس و عینک طبی کوچکی که درست تا انتهای ناراحت کننده ای از بینی گوشتالویش لغزانده بود
پ مثل پدرسگ
-
تاریخ: 1396/7/24 ساعت: 14:01
دارم Captain fantastic میبینم و از دنیا عاصیم. نه به خاطر چیزایی که از دست دادم، چیزای بزرگ و مهم. چیزای واقعا مهم.بلکه به خاطراین که به خاطر چیزی که بودیم، همیشه بد انگاشته شدیم. ابله و بی ارزش. بی سر و پاهایی که کتاب میخوندن و حرف میزدن ونمیفهمیدن
از خود با خویش*
-
تاریخ: 1396/6/29 ساعت: 0:16
فکر میکنم به ننوشتن. نگفتن. نشنیدن و نشناختن. فکر میکنم به این که چرا نمینویسم این روزها. این که خوانده نمیشوم. چراغم لبریز از روغن کلمات با فتیله ای خاموش سیاه، من اما مدفون در لجه ی غریو خویش. آخ که نوشتن همین روزمرگی های بی اهمیت را روی کلمه دادن نیست. نوشتن باید پیچ چراغت را بپیچاند، فتیله ی سفی...
غصه ورم داشته... غصه ی من که عین تو نیست...
-
تاریخ: 1396/6/29 ساعت: 0:16
ببین ابرها را گغوناد...ولش کن آینه را...بیا کنارم دراز بکش، بگذار موهایت پخش گل های قالی شود، بگذار آفتاب بی رمق شهریوری چشمانت را بزند و نسیم دلگیر تهیگاهت را پر کند از نوازش خنکش. بیا ببین گغوناد ابرها را... ابر های شگفت آور را... بیا گغوناد، بیا سهمت را از آسمان محبوس در قاب پنجره بگیر، پیش از فص...
Élite
-
تاریخ: 1396/6/29 ساعت: 0:16
+چه حوصله سربره. جایزه اینا گرفته؟! (0 لایک)
دلهره ی ویرانی
-
تاریخ: 1396/6/29 ساعت: 0:16
حتی ایده ی بیشتر خواستن از زندگی، همان تردیدی را به نهادمان میچکاند که در دست بردن برای لمس صورت معشوقی بی خبر موج میزند... و اندیشه ی مرگ، با اقتدار ایستاده پشت توهم آغوشی در پاسخ یا بوسه ای آشکارا در انتظار. مرگ همیشه به سراب امید، انسان را به آغوش خود میکشاند. او همیشه همانجا بوده. پشت زیباترین ب...