Mi amor, mi Glorìa
-
تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 4:39
دلم ماکارونی میخواد با گلوریا.یعنی دلم گلوریا میخواد؛ با ماکارونی. (0 لایک)
صعب روزی، بولعجب کاری، پریشان عالمی (2)
-
تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 21:41
ماها رو 10 دیقه به 9 شب میکردن توی تخت، یه قصه شامل روابط عاطفی نا سالم حیواناتی که تو زنجیره ی غذایی به امتداد هم بودن پخش میکردن و تهش گنجشک و شب بو و ملخ و لک لک و ببعی لالا، ما هم سگ کی باشیم، پس لالا! حالا من ده و نیم شب تازه قصه پخش میکنن شامل سفرهای پر خانواده، شامل ابژه های رئال و ته مایه
32 ساعتی که به 32 سال میماند
-
تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 2:10
دو تا یخ در بهشت، زیر تیغ آفتاب ظهر، سر بلوار کشاورز. شاید همین سه تا برای من، دوستی و تابستان 96 باشد. شاید همینها برای من، "یک ساعت مانده به دچار شدن به شعر سهراب" در کدری دود سیگار و تلخی چای باشد. شاید اینها برای من، همیشه باشد. به امید آبجوی های ایرلندی. (1 لایک)
من بو جهانه سیغمازام...
-
تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 2:10
دنیا کوچک میشود. تنگ و تنگ و تنگ تر، پاهایم را جمع میکنم توی شکمم، سرم را میگذارم روی زانو هایم و تا میتوانم خودم را فشار میدهم توی خودم... همه ی چیزهای کوچکی از خودم را که دنیا را اشغال میکرد را میاندازم دور؛ عکس های با لبخندم، آهنگهایی که دغدغه ندارند، رژ لب های پر رنگ بلندی موهایم و هر یادآوری ا
...Becasue a vision softly creeping, left its seeds while I was sleeping...
-
تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 2:10
از صبح چندبار نوشتم و ولش کردم وسط راه. هروقت نوشته ای رو نصفه ول میکنم دلم میگیره. چون میدونم احساس ناقص و مثله شده ایه که بعدها دوباره به سراغم خواهد اومد و اینبار کلمات دست دوم، سختتر تشویقم واهد کرد به نوشتن. بگذریم. شب خواب بدی داشتم. خواب خیلی خیلی بد. کابوس عجیبی میدیدم که وحشتناک نبود، ولی ب
نبرد قدرت در قلمرو اتاق کوچک سبز
-
تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 2:10
مورچه ها امروز بعد از مدت ها پرسه زنی و کشته شدن، عصیان کرده و به رهبری یک مورچه ی شجاع، روی دیوار اتاق من به خط شدند و به من حمله کردند. حمله ی غافلگیرانه ی مورچه ها با سلاح شیمیایی خنثی شد. (0 لایک)
وقتی از همه طرف با آب احاطه شده ایم.
-
تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 2:10
آخرهای داستان، وقتی هری داوطلبانه خودش را به کشتن میدهد_تا آنچه که از ولدمورت در وجودش مانده را نابود کند_ میرود به دنیای سفیدی. دنیایی که در سرش اتفاق میفتد؛ ولی که میگوید که واقعیت ندارد؟دامبلدور، باز هم به یاری اش میرسد. آنجاست: منتظر، با آغوش گرم و کلمات اطم
...و من مخاطب تنهای باد های جهانم
-
تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 2:10
"در روزگار دور، در آن زمان که جن ها در حمام چوگان بازی میکردند.." و چشمانم باز میشود. دیروز باز هری پاتر تماشا کردم و از صبح پی جواب این سوال بودم که چرا تکرار؟ چرا مرور هزار باره ی موجودیتی که تمامی فراز و نشیب هایش را بی کم و کاست از برم؟ که جمله ی بالا یادم افتاد. جمله ای که افسانه های ترکی با آن
صعب روزی، بولعجب کاری، پریشان عالمی
-
تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 2:10
رئالیسم جادویی:+جناب چند تقدیمتون کنم؟-داری 1200، نداری 1500. (0 لایک)
...and yet we’d grown; As weary-hearted as that hollow moon...
-
تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 16:45
Sometimes, the only hope is the fact that you know you won't make it. (0 لایک)
رنج جست و جوی قافیه
-
تاریخ: 1396/5/3 ساعت: 22:03
این غربی ها بعضی چیزهای خیلی مهم را تیک فور گرنتد میکنند.مثلا همین اصطلاح "تیکینگ فور د گرنتد". حالا بخواهم به فارسی یا ترکی این جنبه از رفتار یکی را توضیح دهم، آنقدر رنج از پیچیدگی میبرم و از ابهام، که خودم بیخیال موضوع میشوم.همین که ببینید چقدر واژگا
!Im touched
-
تاریخ: 1396/5/1 ساعت: 20:46
چقدر مهربان است "م"! مهربانی وقتی با هوش قاطی میشود و یکجور پیچیده ای تزریق آدم میشود که انتظارش را نداشت، اثری عمیقتر از حد تصور میگذارد! یعنی یکجوری که نه تنها میخواهی شخص مهربان را بغل کنی و ساعت ها حرف بزنی و تماشایش کنی، میخواهی خودت هم مهربان شوی و دنیا را پر از آن شکوفه های ریز صورتی رنگ مهر
unfortunately
-
تاریخ: 1396/4/31 ساعت: 22:03
1396,04,28 21:11
"ما دیگر به جانب شهر گرم باز نمی گردیم"
-
تاریخ: 1396/4/31 ساعت: 22:03
و وقتی برباد، "داوطلبانه" از اتاقش بیرون می آید وتصمیم میگیرد شب را بیرون از آنجاسپری کند، یعنی هوا "واقعا" گرم است. چرا که ما را با اتاقم خود سری در میان است. پ.ن: آخرین باری که من "هال نشینی" کردم، یعنی وسط پذیرایی جلوی پنجره ی باز با لپ تاپ روی زانو، How I met your mother را تمام کردم، تابستان م
"ش" باز مست کرده انگار.
-
تاریخ: 1396/4/31 ساعت: 22:03
بگذار سخاوتمندانه فراموش کنیم؛هر آن کس که نتواند به ما عشق بورزد... پ. نرودا (0 لایک)
با دشنه ها تلخ بر گرده...
-
تاریخ: 1396/4/26 ساعت: 5:03
آفتاب صلات ظهر راست میزد توی چشمم. میدان شهر شلوغ بود و پر از آدم های ریز و درشت و رنگارنگ. یکی کاری داشت و سرش گرم بود. یکی دستهایش را کرده بود ته جیبش و به نظر میرسید از مصاحبت چندتا از رفقایش جا مانده تا برود بایستد توی صف نان. یکی هم لنگش را میچرخاند بغل جوب و از عقب و جلو زل میزد به دختران جوان
صعب روزی، بوالعجب کاری، پریشان عالمی
-
تاریخ: 1396/4/21 ساعت: 16:22
مامان بزرگم طی صرف کردن ساعات بسیار قابل ملاحظه ای جلوی ماهواره و تماشای سریال های آبکی، زیباترین غریزه ی انسانیش، یعنی کنجکاویش گل کرده و شروع کرده به سیری بر فراز چندین هزار کانال در دسترس، و همونطور که خواننده تا به حال متوجه شده، به کشف بزرگی نائل آمده که همانا کانال های بی ادبی, مستهجن و خانه
Whisper of the heart
-
تاریخ: 1396/4/21 ساعت: 16:22
امروز توی مغازه ای که سنگهای قیمتی میفروخت، مجموعه ای از گربه های کوچیک سنگی دیدم، از فیروزه و کهربا و عقیق و ... خیلی خیلی قشنگ بودن.گربه ی کهربایی منو یاد "ا" انداخت به خاطر کارتون قشنگی که گفته بود و به خاطر خیلی چیزای دیگه. دوست دارم دو تا بخرم و یکیشو بفرستم براش. آدم قشنگیه. (0 لایک)
?so what José
-
تاریخ: 1396/4/21 ساعت: 16:22
دلم برای خودم سوخت و از بوی سوختگیش حالم بد میشه. ترکیب مشمئز کننده ای از ضعف با صداقتی ابلهانه. (0 لایک)
Grenade, ma triste cheri
-
تاریخ: 1396/4/21 ساعت: 16:22
تراکم جرم اتفاقات بر حجم زمان گاهی آنچنان میرود بالا، که یکجور فشردگی زمانی حاصل از چگالی بالا ایجاد میشود. آدمی عادت به این چگالی ندارد و توی ذهنش فکر میکند آن سری از اتفاقات متعلقند به زمانی ده ها برابر زمان واقعی. حالا سوای این خزعبلات، سرانجام توانستم در یکی از مکالمات ذهنی همیشگی که حین آزردگی