?What are the odds - تاریخ: 1395/11/26 ساعت: 1:03
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]
?Do I dare disturb the universe - تاریخ: 1395/11/26 ساعت: 1:03
You dip your finger, in calm and glace water...it gives birth to concentric circles ... they tu to strong waves and drag you right into a vortex... You drown, you die.You find yourself on shore, with an open eye.
صدگاه پس از آخرین میلاد کوچکم: در منتهی بیهودگی - تاریخ: 1395/10/17 ساعت: 22:56
به زایش دگرباره ی امیدچندگاه باقیست...؟
ای وای بر اسیری، کز یاد رفته باشد... - تاریخ: 1395/10/17 ساعت: 22:56
ترس نهادن بار هدف بر دوش های دیگری،  از حساب شده ترین ترسهاست. 4 ساعت پیش ودکا عقده ی صراحت گشود. دود سیگار عقده ی اشک. 4 ساعت پیش من بی لب بر هم زدن خیلی چیزها گفتم. 4 ساعت پیش من ناگهان یاد آقای الف و آن پنجشنبه آخر آذر سورئالی افتادم  که هرگز یادم نمیرود (و من یادم نمیرود...حتی اهمیتش هم کم نمیشو...
شب انار - تاریخ: 1395/10/17 ساعت: 22:56
کاش میشد امشب جمع شد و تا خود صبح سیگار کشید و چای خورد و فیلم دید.دیروز (که به طور مسخره ای دور به نظر میاد... شاید در حد یکسال!) یک برگ سفید از "بار هستی" با ثبتیات من و نوبادی سیاه شد. فضایی ثبت کردیم که هرموقع، در نهایت دلگیریم، دلم میخوادش. موقع هایی مثل امشب.
ویرانه های باغ تخیل - تاریخ: 1395/10/17 ساعت: 22:56
امروز، روز اول دی ماه است و آنکه میخندد، خبر هولناک را نشنیده است. دیروز من فالی زدم(...عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی/عشق داند که در این دایره سرگردانند... لاف عشق و گله از یار؟ زهی لاف دروغ!/عشقبازان چنین مستحق هجرانند!) و اول سر نفهمیدمش. بعدا فهمانده شدم. ساعت ضربه ها مینوازد مینوازد مینوازد...
به تظاهر، تزویر. - تاریخ: 1395/10/17 ساعت: 22:55
یک یاس هایی هست آدم میخواندشان. نه از خواندن های هایدگری. نه خواندن به مثابه ی زبان تکلم. خواندن به مانند نقشه. یعنی میفهمی الان کجاست. عین آن حجم بزرگ الکل که از نزدیکی اش به دماغت، تا وقتی که پاشیده میشود به سراسر معده ات، میفهمی کجاست. یا حتی وقتی قطره قطره قطره میشود خون رگهایت. که میگوید مایوس ...
...Breathing in Sulfur - تاریخ: 1395/10/17 ساعت: 22:55
... درخت کوچک من،به باد عاشق بود...به باد بی سامان!کجاست خانه ی باد؟کجاست خانه ی باد...؟
ابلها مردا...! - تاریخ: 1395/10/17 ساعت: 22:55
فراموشی چگونه ساحتیست؟ آیا به راستی میتوان تصمیم گرفت بر فراموش کردن؟ از یاد بردن و دیگر هرگز به یاد نیاوردن؟ مگر همین تصمیم خود تناقض ندارد با ذات فراموشی؟  واقعیت این است که انسان فراموش نه، بلکه انکار میکند! انسان وجود اسباب رنج خود را آنچنان منکر میشود که به دروغ خود، خود ایمان میاورد... ایمان م...
سر کوهی گر نیست، ته چاهی بدهید... - تاریخ: 1395/10/17 ساعت: 22:55
نمیشود نگذاشت انسان ها شعر بخوانند؟ نمیشود نگذاشت موسیقی های زیبا نواخته شود؟ نمیشود بگوییم هیچ کتابی چاپ نشود؟ نمیشود دنیا گاهی زیبا نباشد و نمیشود فهمیدن جرمی باشد سنگین؟ نمیشود هر کودکی به را که به نام انسانیت اشک ریخت را کشت؟ نمیشود همه ی گلهای سرخ دنیا را آتش زد؟ نمیشود؟ نمیشود بگوییم شبهای مهت...
داره بارون میزنه، آخ داره بارون میزنه... - تاریخ: 1395/9/19 ساعت: 11:34
دلم آن صراحت سوزناک ودکا را میخواهد از نوک زبانم تا جایی نزدیک قلبم، دلم صداقت ابلهانه اش را میخواهد برای استفراغ حروف.دلم باران ظالمانه نمیخواهد پشت پنجره هایی که پرده از من میگیرد.دارد باران میبارد.
کاتیوشایم.کاتیوشا! - تاریخ: 1395/9/19 ساعت: 11:34
آخ آخ الان در این زمین تر زده و هوس فروننشسته ی ودکا و منی احاطه شده با حس و ناگفته های پر بهت تاریک، چه مایه کاتیوشایم هیچ کس نمیداند... کتابهای روسی پر از بوسه های ممنوعه  و عشق های گناه آلوده ام را میخواهم...
و هنوز آسمان،از انعکاس هلهلهی ستایش ما-که بیادعاتر کسانیم-سنگین است! - تاریخ: 1395/9/19 ساعت: 11:34
چرا که لئامتِ هر وعدهی گَمِجبینیازیِ هفتهیی بودکه گاه به ماهی میکشید و                                    گاهدزدانه      از مرزهای خاطره                          میگریخت،و ما راحضورِ ماکفایت بود؟Dominique tries to go home
We'll only sacrifice What time will allow us - تاریخ: 1395/9/19 ساعت: 11:34
Everyone's in pain, One way or another.there is nothing wrong or right about letting people be on their own when you're outta the circle, or simply you dont care,... but abnegating the suffer, denying their agony,  is the biggest insult to humanity...As Cesare Pavese said.
هنوز باغچه برامون گل نداده... کدوم پاییز زمستونو خبر کرد؟ - تاریخ: 1395/9/19 ساعت: 11:34
مثل بعضی نوشته های فروغ، آخماتووا، د سسپدس، و پلاته... خیلی زنانه!  امروز خیلی اتفاقی بعد از مدتها پخش شد توی محیط تنگ و دلتنگ اتاق... یادآور شیدایی و دیوانگی های پر شورمه که بکارتشون بیرحمانه شرحه شرحه شد. ملالی نیست.میگفت کنسرتش پر زنهای مسن و بزک کرده ای بوده که داشتن اشک چشمشون رو به هر کلمه پاک...
آتش رفت بر سرم، سوخته شد کلاه من... - تاریخ: 1395/9/19 ساعت: 11:34
خب الآن من چه بخواهم؟مگر نه اینکه ذهنمان به این سیستم فرساینده دچار شده که همیشه چیزی بخواهد و نداشته باشدش؟! شاید این هم حاصل زندگی در فضای سرمایه دارانه ایست که باعث شده عین آن تصویرسازی محشر چاپلین هی بخواهیم آچار فرانسه دور دکمه ی پیرهن افراد بچرخانیم  و از دشواری های تجسدیست که انسانش میگویند. ...
صبح خیلی خیلی خیلی گرم! - تاریخ: 1395/9/14 ساعت: 11:14
یک انارانه ای در حال گوش دادن به بیگ ترابل لی روث، در صبح گرم تابستانه و احساس عدم تطابق میران روشنی هوا با عقربه های ساعت و ترافیک عظیم که خیلی چیزها دارد بنویسد، بگوید و بگرید. Acılara tutunmak.
گرگ دهن آلوده یوسف ندریده - تاریخ: 1395/9/14 ساعت: 11:14
نغمه و قصه و صدا نیستم.پ.ن : انار دلم را دارند میچلانند انگار.
November Rain - تاریخ: 1395/9/14 ساعت: 11:14
صبح بیدار شدم و بایبه نگاه به آسمون نا خودآگاه گفتم: دوم نوامبر!تو راه گانز ان روزز داشت پخش میشد تو گوشم، از ماشین که پیاده شدم یه قطره بارون افتاد رو پلکم، همزمان نومبر رین پخش شد. وات ا واندرفول کوانسیدنس:)
Knocked out - تاریخ: 1395/9/14 ساعت: 11:14
همین الان در حالی که داشتم به لحظات عرفانی انار خوردنم، با تی وی ایران دیدن و همجواری با بلاهت در قالب انسان ریخته، توهین میکردم، شاهد یک جنایت اساسی شدم. به این ترتیب که در تبلیغ یک سریال جفنگ کره ای، گوینده برای اشاره به سختی های قهرمان داستان،با لحنی کاملا مشابه گوینده ی تبلیغ های دهه 50، فرمود: ...

برچسب‌های محبوب

and the worms ate into | knocked out | november rain | هنوز باغچه برامون گل نداده کدوم پاییز زمستونو خبر کرد | breathing in sulfur